تو را در باغ و بوستان و چمنزاران جستجو کردم
نشستم بر لب جوی و به احترامت وضو کردم
همان وقتی که تنهایی هجوم آورد و دلتنگی
مرا در برگرفت یکدم، تو را من آرزو کردم
اسیر رنگ وبوی تو گرفتارم به دو گیسوی خوشبویت
سحرگاهان نسیم صبحگاهی را به امید تو بو کردم
به امیدی که برگردی، لبت را بر لبم مانی
مرا ازاین قفس آزاد بنمایی تورا یا عشق جادو کردم
منم آن شهره ی آفاق که از عشقت چو مجنونم
برای دیدن رویت زلیخا وار صد هیاهو کردم

